عامل تغییر باش نه قربانی تقدیر!

سلام ،

سلام من

     به نگاه خیس یتیم

             به خالی سفره فقیر

                     به حق حق گریه غریب

                                   به ضجۀ بی وقفۀ مظلوم

سلام من به تنهایی ، به بی کسی ، به غصه ، به اشک

سلام من به داغ بوسۀ بی گناه ، بر طناب دار

سلام من به آزادی در پای جوخۀ اعدام

سلام من به ترنم دلنشین گشودن در ،

                                          به روی زندانی.

سلام من به درد دوری مسافر

                           به کوچ پرستوهای خستۀ مهاجر

سلام من

به گلخند مرد مسکین

                     در تماشای سفرۀ گرم نان

              به اشک شعف آلود کودک یتیم

                              در تماشای لباس نو

سلام من به تو ، به باران ، به باران

سلام من

به شوق ، به شعور ، به شرم

              به آزادی ، به عشق ، به رهایی

به پاکیزگی ، به پرهیز ، به پارسایی

                   به تمامی لحظه های زلال جاری فرداهای سبزت

به همۀ روزهای شِکرینی که تو را انتظار می کشند.

هیچ فکر کرده اید که همیشه آغاز یک گفت و گو و شروع آشنایی التهاب آور است ، مثل این می ماند که شما کسی را دورادور دوست دارید و اکنون می خواهید به هر شکلی شده سر صحبت را با او باز کنید ، اما جوری که او نیز شما را بپذیرد! در این حالت دچار چه وضعیتی می شوید ؟

دستی به سر و روی خود می کشید تا خواستنی شوید..

لکنت زبان می گیرید، رنگتان می پرد و عرق شرم و شوق، میهمان پیشانی تان می شود! چون لحظۀ دیدار نزدیک است...

به سرودۀ « اخوان ثالث»:

لحظۀ دیدار نزدیک است

باز من دیوانه ام مستم

باز می لرزد دلم دستم

باز گویی در جهان دیگری هستم!

باور کنید ما هم دارای چنین حالی می شویم.

عرق اشتیاق و التهاب بر پیشانی قلم می نشیند و قلم ، واژگان را با لُکنت خویش به نگارش می آورد و گاهی گلویش از جوهر عشق خشک می شود و رنگ رخسار ما مهتاب گونه می گردد .

در این دست نوشته سعی می کنم ؛  افسار بر واژه های ذهن و قلبم بزنم و آنان را به خاک پاهایت بکشانم ...

قلم را به دست گرفته ام ، تا در برابر امپراطوریت بایستد و آنچه را که می تواند نه در شأن و اندازه ات ، بلکه به اندازه توان اندکم به پرواز کشاند و شهپرهای خسته ات را در آغوش امید گرفته و چشمان بغض کرده ات را به عطر آسمان گره زند.

 دلم برای نسیم چشمهایت هوایی شده بود ، تا دوباره ببیند چگونه در لابلای گیسوان رؤیاهایت می پیچید و آغوشت را به آغوش آسمان می سپارد و اینک دوباره حس می کنم حضورت را...

تغییر ، صبر و تحمل می خواهد به تعدادرشته های در هم پیچیده گیسوانت. باید در راه خوشبختی به گونه ای دیگر عمل کرد . باید گذشته ها و ناکامیها و تجارب تلخ را رها کرد. با آوردن گذشته ها در اکنون ذهن ، هماره زندگی در بستری اکنده از سراب بنا می شود! مجله و کتاب را می خری ، پای صحبت اساتید می نشینی، از جا هم بلند می شوی ، حرکت می کنی ، مست پرواز می شوی ، دیگر فکر می کنی همه چیز تمام شد. اما چند گامی جلوتر زانوانت سست می شوند . اشک هایت جاری و بوی خاک بر مشامت سیلی می زند. به راستی چرا ؟

           غواص گر اندیشه کند کام نهنگ

                                 هرگز نکند دُرّ گران مایه به چنگ

تفاوت زندگی ما انسانها در همین است . تغییر جسارت می خواهد . جسارتی که کالبدمان را به آتش کشد و از چشمهایمان شراره زند و ما را بر عمق تاریخ نسلمان جاری سازد. جسارت این است که زانوی اراده ات را بر خاک بنشانند، اشکهای پروازت راتازیانه بزنند و گیسوان رؤیاهایت رادریده باشند ولی برخیزی و تقدیرت را تغییر دهی.

رؤیاهایت را از نو رنگ بزن.اراده کن.گرچه غارتگران در کمینند ،اما قدرت تسخیر ناپذیر بس کن بهانه هارا. رها کن در انتظار بودن را. تصمیم بگیر . این لحظه همان لحظه ای است که در انتظارش بودی  و خودت همان فرشته ای هستی که سالها در انتظارش قامت دیگران را دید می زدی. برخیز فرشته نجات... برخیز...سهم تو این نیست...

نقش قربانی بازی مکن. زخم خورده ی روزگاری ؟ با تمام شکستهایت بر آرزوها و رؤیاهایت چنگ بزن . چه کسی باید این زانوان را قدرت ببخشد ؟ قامتت را رعنا سازد و چشمهایت را به خورشید گره زند ؟ دنبال معجزه ای ؟ می خواهی کسی دستت را بگیرد ؟ تو او را مدت ها است رها کرده ای . دیگران راهبرش هستند. بر گردنش زنجیری از اراده هایشان زده اند و او را کشان کشان به سمت اهدافشان می برند.  او ، تویی ، آره تو! برای یک بار هم که شده ، بس کن این خاک نشینی را ! زنجیرت را به اراده خدایی بسپار که جانش را در جانت امانت گزارده است ! آینده از آن توست. مطمئن باش دوستت دارم که این چنین واژه ها را در برابرت فرش می کنم. عرش جای توست ! 

جسارت کن ! اگر در راهت موفق نبوده ای ، اگر اکنون در تجارتت وامانده ای و این کلاه و آن کلاه می کنی ،  اگر از زندگی عقب مانده ای ، اگر آتش ثروت بر جانت گر گرفته است تا به هر قیمتی قد بکشانی بر این بذرهای مرگ که بر پیشانی قلبت کاشته ای . و اگر دروغ را میزان گفتارت ساخته ای  . اکنون زمان آن است ! جسارت کن . با تمام قدرتت بگو شکست خورده ای و اشتباه کرده ای ! بگو کم آورده ای، می فهمم چه می گویم! شماتت می کنند ، تمسخر را به جانت تازیانه می زنند ! اما بدان تو برنده نهایی هستی . زیرا جسارت کرده ای که بگویی من زمین خورده ام! حرکتی که اگر بسیاری انجام می دادند اکنون زندگیشان بر مدار عشق و خوشبختی بود. خطاهایمان را بپذیریم  و بگوییم آنچه را که جسارت می خواهد.

یادت باشد گاه پیروزیت، اعلام شکستی است که در زندگی کسب کرده ای ! شکستت را فریاد بزن . نقابت را کنار بگذار. بگذار خورشید تازیانه های نورش را بر مژگانت سیلی زند. اما با تمام قدرتت ادامه بده. راه در حرکت گشوده خواهد شد. زندگی در جریان است.

به کجا می روی؟ نقشه راهت چیست ؟ غم انگیز است! آنقدر درگیر مسائل روزمره می شویم که خودمان را زنده زنده به خاک می سپاریم و روزمرگی می کنیم و خاک را نفس می کشیم . همین لحظه به خودت هدیه بده! «زمان» را هدیه بده...

فکر کن. از خودت بپرس به کجا رهسپارم ؟ هدفم چیست ؟ نمی دانی در ذهن جادویی ات این سؤالها چه معجزه ای به راه می اندازد . اگر این لحظه را برای خودت کنار نگذاری ، تمام دنیا را نشان می کنی که آنها مقصرند. غافل از آنکه ما خود خنجر بر حنجر رؤیاهایمان نهاده ایم. مقصر اصلی خودمان هستیم . بپذیریم، همه حرفی می زنیم . با هرکسی همراه می شویم ، همه چیز را می بینیم و عظمت زندگی را به خنده و تمسخر و بی تفاوتی مسخ می کنیم .

روزی باید پاسخ دهیم و در نهایت این می شود که نمی دانیم به کجا می خواهیم برویم ،آنها می آیند و ما را به هر سویی که می خواهند می کشند .

یادت باشد ، از کلامت بر تو حکم می شود. وقتی می بینم خیلی ها هرچه می خواهند می گویند و در انتظار آنند که زندگیشان دگرگون شود، متعجب می شوم. تا کی باید این الماس وجود را در لابلای خرت و پرتهای دست فروشان بی هدف گدایی کرد ؟

شمیم این کالبد مقدس را استشمام کن . بوی آسمان می دهد نه بوی مرداب. نمی گویم مست نشو. باید مست شوی تا جنون پرواز بگیری. اما شرابی را بر ریشه های جانت بریز که تو را تا اوج کهکشان بکشاند ، نه آنکه به ترقص میان هرزگان زمان وادارد. می خواهم بدانی دوستت دارم که چنین واژه ها را به پایت به زنجیرسجود می کشانم.

چشمانت را به گرو می برم . دیدگانت را به رقص پرواز می کشانم.گیسوان آرزوهایت را به ستاره ها گره می زنم. تو برلیانی ! در این دست نوشته با تمام قدرتم نمی گذارم تو را در جاده های مخروبه به مرداب کشانند و بر جانت بخندند.حرکت کن. بهانه را کنار بگذار. وقت تنگ است. اگر پای رفتن نداری ، به ریشه هایت نگاه کن !ببین در آغوشت چه اندیشه هایی ، سیراب می شوند . وقت آن رسیده است که بی رحمانه برای خودت دلتنگ شوی و برخیزی . تو درخت نیستی! که بر جای خود تا ابد باقی بمانی.

از تو خو می خواهم با تمام دردهایت برخیزی . با تو هستم ، امپراطوریت را چه مفت به حراج کشانده ای ! این کالبد مقدس را خداوند با جانش رنگ زد.چه کرده ای با رنگهای جان خدا ؟ وقت تنگ است...اراده کن...

دستانت را به دور خودت حلقه بزن.چشمانت را ببند..صدایت کن خودت را! و خودت را عاشقانه احساس کن. مشامت را پر کن از عطر وجودت.خودت را فقط برای خودت دوست بدار ، نه برای موفقیتها و شکستهایت. دستانت را لابلای گیسوانت فرو ببر،گویا نسیمی است در لابلای گندم زاری طلایی و با طعم اشکهایت عاشقانه بگو :« خودم را از صمیم قلب دوست دارم.» ما خود را به دست خود به دست فراموشی می سپاریم.

آن کس که قابل ستایش است ، تویی. آن که باید حسرتش را بخوری تویی. آن که باید برایش زانو بزنی ، تویی. آن وقت است که جهان در چنگ قدرتت نفس نفس می زند. بس است در لابلای گام های سیه سیرتان خاک نشین ،پرسه زدن . اگر از نیمه جانت آرزوهایت را ربوده اند ، درونت هنوز صدای گامهای قدرتمندی جاری است.جوانه بزن . جایگاه تو آسمان است . باور کن خودت را. بگذار فرشتگان درونت جان بگیرند.

 یادت باشد که زمان تو محدود است .پس زمانت را با زندگی کردن در زندگی بقیه هدر نده . هیچ وقت در دام غصه و غم نیفت و هیچ وقت نگذار که هیاهوی بقیه ، صدای درونی تو را خاموش کند و از همه مهم تر اینکه شجاعت داشته باش که از احساس قلبی ات  و ایمانت پیروی کنی. روزهایی می آید که لشگر پلیدی ها آن چنان طوفانی به راه می اندازد که چشمهایت فقط خاک را در آغوش می گیرد و مشامت فقط بوی مرداب را می نوشد. آسمان را برایت آن قدر دور می سازد که از یاد می بری که از کجا آمده ای. آن روزها قلبت را در میان دستان لرزانت بگیر. او همچنان به عشق تو می تپد. اگر خوب گوش دهی صدایی می آید .با هر آنچه که نداری برخیز و فریاد آسمان را سر بده.                           

اگر غم، لشکر انگیزد که خون عاشقان ریزد 

                               من و ساقی به هم تازیم و بنیادش براندازیم

 می‌خواهی بدانی کیستی؟ نپرس. عمل کن! عمل توست که تو را تعریف و ترسیم می‌کند. می خواهی بدانی دیگران تو را چقدر عاشقانه دوست دارند ؟نپرس. به قلبت سفر کن .بین چقدر خودت را عاشقانه دوست داری . می خواهی بدانی به کجا خواهی رسید ؟ نپرس. ببین اکنون در ذهن به چه می اندیشی .  این شکوه قامتت را رها کرده ای و در میان کلبه های تاریک خاک نشینانی که خود را مظهر دانایی می دانند ،به دنبال خوشبختیت هستی. همه چیز در جان توست: ثروت، اقتدار، مهربانی، توانایی.پاره کن این زنجیرهای افسونگری را که وجودت را به خاک دوخته اند.

به خاطر بسپار ، یک تصمیم می تواند زندگی ات را دگرگون کند.تصمیم بگیر از هر آنچه که هستی کمتر نباشی .بس نیست بیراهه رفتن؟ بس نیست روزهای عمر را سوزاندن ؟تمام جهان در تکاپوی یک تصمیم و اراده توست.امید داشته باش. تو برنده به دنیا آمده ای.اگر همه دروغ بگویند که تو خارق العاده ای و بخواهند کلاهبرداری کنند ، خدایت که- تو همه چیز او هستی- راست می گوید:

او می گوید : برخیز! من زمین و زمان را به تسخیر تو در آورده ام.

می گوید : هرگز از رحمت من نا امید نشوید.

می گوید : آیا کسی هست تا درآغوش بگیرمش .

می گوید : همه چیز در دست من است ،بخواهید فقط از من.

از تو می خواهم با تمام زخمهایت فریاد بزن:  « من تا خدا را دارم چه کسی می تواند در برابرم بایستد.»

لباس رزمت را بپوش ...همراه شو ...حقت را بگیر.......کلید در دستان توست ... 

شکسپیر زیبا گفته است : ما می دانیم چه هستیم ،اما نمی دانیم ممکن است چه بشویم.

در این سالها آموخته ام ساده ترین کارها به دست آوردن خوشبختی و رفاه است و نیز یادگرفته ام سخت ترین و دشوارترین کارها کنترل ذهن و اندیشه است.هر زمان که اندیشه هایم را رها کردم ،زندگی ام را نیز رها کرده ام.اگر تو بتوانی افسار بر این اندیشه هایت بزنی ، مسیر را تو تعیین خواهی کرد و گرنه می شوی مرکب آنانی که می دانند به کجا خواهند رفت. همه راه ها به سوی ذهن تو است. وقتی شهپرهای این همای رحمتت را بگشایی ،گیسوان خورشید پا در رکاب چشمهایت خواهد شد و می بینی آن چیزی را که همیشه افسانه می پنداشتی. وقت پرواز نرسیده است؟!

 

شاد ، عاشق و خلاق باشید

سعید گل محمدی

www.NimKiloo.com

 

 

Scroll
فعالیت شرکت بازاریابان ایرانیان زمین بصورت یک شخصیت حقوقی مستقل ، مطابق با آیین نامه ماده 87 قانون نظام صنفی دارای پروانه کسب بازاریابی شبکه ای است و شرکت بازاریابان ایرانیان زمین هیچگونه وابستگی به ارگانها و نهاد های دولتی ، غیر دولتی و امنیتی ندارد .
بالاترين فروش شخصي ماه گذشته
1. آقاي محمد رضا ناصری با نام کاربری yalesistan
2. آقاي شیروان کریمی با نام کاربری shiravan50
3. خانم سروی جوکار با نام کاربری sarvi95
4. آقاي عباس تاج خراسانی با نام کاربری tak1331
5. آقاي ناصر جلالی با نام کاربری acenaser123

بالاترين فروش شخصي ماه جاري(آنلاين)
1. آقاي محمد مهدي مهاجري با نام کاربری majmohajeri
2. آقاي امیرحسین حقیقی با نام کاربری eagleamirr
3. آقاي مهدی هدایت نیا با نام کاربری emperorhnm
4. خانم بهار توانگري با نام کاربری Bahar0610
5. آقاي مهدی عالیشاه با نام کاربری aceme19
ارتباط مستقيم با دفتر مرکزي
شــــمــاره پـــــيــــــامـــــــک مـــــا:۳۰۰۰۷۹۵۷۹۵۹۴۳۴
پــســـت الـــکــــتــرونـــيــــکــي : info@bizmlm.ir
بــــــازرســـــــــــي اصــــــنـــــــــاف : ۲۶۴۲۱۲۸۹-۲۶۴۲۱۱۹۶
پــــــــشـــــتـــيـبــــاني بـــــــــــــــيز : ۴۳۰۷۲ (۰۲۱)
ربــات هوشمند در تلگرام : bizmlmir_bot
کاتالوگ برندها و شرکتهاي همکار
بیز
کجال بیز
ساعت تراست بیز
دکتر بین بیز
ساعت اکتیو بیز
عطرینه بیز
لاریکیت
ایزیول بیز
بیز
بیک بیز
ویبو بیز
آمار بازديد کنندگان سايت ما
بازديـد امروز صفحات سايت : ۵۸۰۴۸
بازديـد ديروز صفحات سايت : ۷۸۷۱۱۳
بازديـد صفحات هـــفت روزه : ۴۳۳۳۵۵۱
بازديـد صفحات ايــــــن مـــاه : ۱۲۱۰۱۳۱۲

همراه با ما در شبکه هاي اجتماعي
فیسبوک بیز تویتر بیز گوگل+ بیز اینستا گرام بیز یوتیوب بیز ایندلیشز بیز آراس اس بیز